دوشنبه، 24 اردیبهشتماه 1386

در این روزهای بی یاد و خاطره، وقتی که روز و شب هم دارن از روی عادت میان و میرن، وقتی که خورشید و ماه و ستاره هم خاکستری به نظر میان، وقتی تموم لحظه ها رو گم میکنی، وقتی که حتی این کوچه ها و خیابون ها هم برات خاطره ای رو زنده نمیکنن، توی یه روز بهاری در گذر از همین خیابونها و کوچه ها وقتی داری دنبال لحظه ها و ثانیه ها میدوی، وقتی که عطر بهار نارنج بی هوا میپیچه تو ششت یهو یادت میاد که زنده ای! هنوز داری نفس میکشی، بعد از بازدم تو، دم دیگه ای هم وجود داره. به یادت میاره که این خاک، این درخت، این زمین هنوز زنده است، مثل تو! به یادت میاره که رویش جوانه ناگزیر هر سال تکرار میشود و تو امیدوار میشوی از دیدن این جوانه ها و سرمست از عطر بهار نارنج...