پنجشنبه، 17 خردادماه 1386

سال، سال هزار و سیصد و رنگین کمان است!!
می خواهم دستادست تو از تمام خیابان های پاییزی تهران بگذرم! از پل تجریش تا دروازه غار، از میدان ونک تا پارک خلوت دانشجو، از رسالت تا نیمکت های سبز پارک رفتگر، از بلوار میرداماد تا توپخانه های بی توپ، از یوسف آ باد تا نظام آباد، از انقلاب تا کافه نادری.. می خواهم با هم سینماهای بسته لاله زار را شماره کنیم، تا فردوسی و ناصر خسرو برویم، پاپتی های خمار پل حافظ را ببینیم، کودکان گل فروش و دوا فروش چراغ قرمزهای تمام شهر را...
امسال سال هزار و سیصد و عشق است، ولی عشق فراموشی نیست! نمی خواهم چشمانم را به روی روزگاری که تماشا ندارد ببندی! بگذار هر چه را می بینیم را در ترانه منعکس کنم! بگذار این آینه دوستت داشته باشد، ...! بگذار همچنان که سفر می کنیم با هم سخن بگوییم! مثل رودخانه یی که دم به دم منظره های تازه را تجربه می کند و فرصتی برای نوشتن سفرنامه ندارد!
گاهی آرزو می کنم که: کاش! ای کاش دو ستاره دریایی بودیم، چسبیده به یکی صخره در عمق اقیانوس و روزگارمان به بی خبری از عبور فصل ها می گذشت! بی خبر بودیم از طلوع ماه و سرزدن خورشید! نمی دانستیم که عمر صنوبر هزارساله چگونه به پلک زدن صاعقه یی خاکستر می شود! نمی دانستیم تماشای محکوم به مرگ یعنی چه! نه گلوله را می شناختیم و نه کلاهک هسته ای را... ولی... ولی ما انسانیم! دو انسان که در سیاره ای مقدس زمین نفس می کشد و تن به هی هی چوپان ها نمی دهند! زندگی گله وار سزاوار انسان نیست! پس بیا کودک شویم! بیا در لب خند کودکان سفر کنیم! کودکان ضامن آغاز دوباره ی جهانند! شعف را با خود دارند و دستانشان قاصدکان مهر اند! هم بازی شدن با کودکان ما را به انسانیت از دست رفته رهنمون می کند و با گریستن هر کودک، زمین برای واحه یی از گردش باز می ماند!
درخت مقدس ترین موجود جهان است! بیا درخت را نماز بریم! درختی را که خود در خاک می نشانیم و آب می دهیم! درختی را که ریشه می گیرد، قد می کشد، برگ می دهد، شکوفه می شکوفاند! آدمی را نماز ببر، آسمان را نه! درخت را نماز ببر، آتش را نه! چرا که توانمندی آتش، همه از هیمه یست که از شقاوت تبردار بر جای مانده است!

زندگی می گذرد! فرصت جاودانگی کوتاه است! من و تو باید جاودانه شویم! پس بگو دوستم می داری تا معجزه نازل شود! بگو دوستم می داری تا شاعرم کنی! بگو دوستم می داری تا گنجشکان پشت پنجره خوش صداتر بخوانند! سکوت در این زمانه نشان هیچ چیزی جز قبول بردگی نیست! مانند نامت آزاده باش!
بگو! بگو که دوستم می داری...
من هم تو را دوست می دارم و تیرگی جهان به دروغی بدل میشود! تو را دوست می دارم و ظلم، افسانه ای بیش نیست! تو را دوست می دارم و تمام زنجیرها فرو می ریزند!
ما رویینه ییم و زنده می ماینیم! در پیاله هایی که لاجرعه نوش می شوند، در خنده و در اشک آدمیان، در صدای گربه کان قلدر کوچه، در هر ترانه ی عاصی، در رقص عاشقانه کولیان در به در، در بادی که از میان شالیزارها می گذرد، در ضجه های نخست هر کودک، در لالایی مادران اندوهگین... و ما زنده می ماینیم در انعکاس عبارت دوستت دارم که شبانه کوچه یی خلوت را تعمید می دهد...

در هر کبوتری که پر می کشد،
اوج می گیرد،
تیر می خورد،
می افتد...
ما زنده می مانیم!

یغما گلرویی- تهران (17 آذر 81) از دفتر بی سرزمین تر از باد

پ.ن. امروز هزارتا پست نوشتم که برای امروز مناسب نبود، فکر کنم این پست از یغما برای امروز من مناسب تر از همه نوشته های خودم باشه!
پ.ن.2: فکر کنم ریشه خونی مشترک با گلرویی داشته باشم!!! به علامت تعجب هایی که اون تو نوشته اش گذاشته توجه کنید!!! من عینا تایپ کردم!