تو دو روز گذشته این دومین باری است که این خواب رو دیدم، از مجموع سه خوابی که از تو دیدم! (رکورد عجیبیه! در دو روز، سه بار خواب کسی را ببینی!)
توی خواب گریه میکنم، یعنی نه! اولش شوکه میشم. چه خونه بزرگی! اینجا کجاست. تو هستی. با یه کت و شلوار خوشگل، بعد قضیه رو میفهمم...
از خواب بیدار میشم چشمام خیسه، عرق کردم، نمیتونم نفس بکشم، به وضوح دارم برای زنده بودن تلاش میکنم تا بتونم یکمی از اکسیژن هوا رو ببلعم. فکر کنم موفق میشم. حالم از اون چیزی که در تصور بگنجه خرابتره. اشکهام دونه دونه قل میخورن میان رو بینی. نمیدونم چرا دوست دارم باهاشون بازی کنم تا روی بالشم بیفتن. خب اولی و دومی موفقیت آمیز بود اما نمیدونم چی شد که مثل بارون راه افتادن! دیگه کنترل از دست من خارج شد! بالشم خیسه! نفسم بالا نمیاد. حس میکنم الان میمیرم. این خواب مقاومت مرا در برابر تو شکست. یک sms و پاسخی که در عین رعایت مهربانی برای کشتن من کافی بود...
من از اون دنیا دارم تایپ میکنم. روحم رفت، فقط جسمم اینجاست. مینویسه، گریه میکنه، میخنده و... بدون اینکه حسی داشته باشه.
پ.ن. دیگه لطفا اینجوری به خوابم نیا.
پ.ن.2: لطفا سعی کن اصلا به خوابم نیای. اینجوری و اونجوریش زیاد فرقی نداره. در هر صورت حضورت در خواب برام خطرناکه!!!
