ما پدرمان را دوست داریم. مادرمان و خواهرانمان را. فرزندانمان را. اما هرگز به مفهوم متعارف عاشق آنها نیستیم. آنها را دوست داریم و هم زمان زندگی هم می کنیم، اما وقتی عاشق می شویم، تقریبا دیگر زندگی نمی کنیم. زل می زنیم به تلویزیون اما چیزی نمی بینیم. به آدم ها گوش می دهیم اما اغلب چیزی نمی شنویم. کتابی را ورق می زنیم اما تنها چیزی که به آن فکر نمی کنیم کلمات کتاب است. وقتی عاشق هستیم گویی تنها با یک نفر، و بلکه در یک نفر زندگی می کنیم. انگار از متن زندگی پرت شده ایم به حاشیه پرت و بی ربطی که خودمان هم دقیقا نمی دانیم کجاست. مدتی بعد که التهاب عشق فروکش کرد و به زندگی برگشتیم، یادمان می آید که مدت هاست به کسانی که دوستشان داشته ایم اما عاشقشان نبوده ایم تلفن نزده ایم...
مصطفی مستور
