دوشنبه، 23 اردیبهشتماه 1387

دوشنبه، 5 فروردین 87:

تبریز- هوا آفتابی و بهاری!

صبح: بازار تبریز: یک (شایدم چند!) بازار سرپوشیده و بی سروته! معلوم نیست از کجا وارد میشی و به کجا می رسی! کلا جالبه. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هم توش پیدا میشه!

تبریزی ها هم مثل مردم ارومیه چهره زیبایی دارند (البته بازهم به چشم برادری!) حداقل چشم و ابروی خیلی قشنگی دارند. همه چشماشون این مدلیه!! که من عاشق چشمها و ابروی اینجوریم! (الان کاملا متوجه شدید منظورم چیه!)

نیو دیسکاوری 1: اگر در تبریز زندگی می کردم الان در پرونده اعمالم حداقل 15عدد دوست پسر ثبت شده بود. بس که خوشتیپ هستند اینا! البته بعضی هاشون خیلی بور و زاغ هستند که بنده خانوم اصلا از این تبپ مردها خوشم نمیاد اما...اما اون دسته که چشم و ابروی مشکی دارند را بسیار دوست می داریم!

 

عصر هم به کندوان رفتیم. روستایی در دل کوه با خانه های کله قندی!جالب بود کلا. اما به شدت بوی آغل و توالت عمومی میداد! یعنی بو می داد ها! یه چی میگم، یه چی میشنوید! بوی آغل حال آدم رو بهم میزنه. من به شخصِ ماسوله رو ترجیح میدم! نه تنها بوی آغل نمیده کلی هم سرسبز و بکر هم هست!

 

نیو دیسکاوری 2: هرجایی که پای بشر به آن نقطه رسیده باشد، هتل بین المللی لاله در آنجا یک شعبه دارد!

 

جالب مردمی بودند که اونجا زندگی می کردند. یعنی تو اون خونه های کله قندی ملت زندگی می کردند! حالا بعضی هاشون هم نفری 200تومان می گرفتند، خونشون رو بهتون نشون می دادند! فکرشو بکن! من نمی دونم با اون بوی آغل و جیش! اونها چه جوری اونجا زندگی می کردند. جالب تر اینکه اکثرا فقط ترکی بلدند. هی هم با آدم ترکی حرف میزنن. وقتی هم که میگی ترکی بلد نیستی و متوجه نمیشی، بازهم باهات ترکی صحبت می کنن منتها اینبار شمرده شمرده! فکر می کنن اینجوری متوجه میشی!

سه شنبه، 6 فروردین 87:

از تبریز به سمت سنندج حرکت کردیم. 400کیلومتر راه پر پیچ وخم! دهنمون رسما آسفالت شد! یه شهری به اسم مهاباد ناهار خوردیم. گویا بازارچه مرزی داشت! غلغله بود!

 

چهارشنبه، 7 فروردین 87:

سنندج-هوا نیمه ابری

عصر کمی در بازار سنندج گشتیم. یه جایی رفتیم به اسم خانه کردها(؟) کنار یه جایی بود به اسم پاساژ دیاکو! جالب بود. یه چیزی دارن شبیه نون لواش و پیازچه! اسمش هم یادم نیست! ملت واسه اون خودکشی می کردن!(البته من اصلا دوست ندارمش!)در کل جالب بود.

سنندج مردم مهربونی داره، خیلی مهربون و خونگرم. اما سطح زندگی زیاد بالا نیست. اختلاف طبقاتی چندانی هم مشاهده نمیشه. سنندج شهر سرسبزی هست. زیبا و آرامبخش. نمی دونم چرا به دلم نشست. دوستش دارم.

 

پنجشنبه، 8 فروردین 87:

سنندج-هوا بارانی

اینقده اوضاع جسمانی وخیم بود که از جام تکون نخوردم! باران هم که... هانی زنگ زد یه آمار اساسی از روند زندگی بهم داد! بنده کلا دارم در جاده فرعی زندگی دست و پا می زنم!

 

جمعه، 9 فروردین 87:

سنندج-مریوان- بانه- سقز

امروز کلا کردستان گردی داشتیم! جاده سنندج-مریوان بسیار زیبا بود. اما پرپیچ وخم. مریوان یک شهر نسبتا کوچک و از لحاظ ساختار شهری زیاد جالب نبود. جالب اینکه دیش ملت وسط خیابون پهن بود! یعنی خونه ای نبود که دیش نداشته باشه! یعنی کلا اونجا ج.ا. رو به هیچ جاشون حساب نکرده بودند! یعنی همین جوری پهن بود ها، کاملا در معرض دید به وضوح!

جاده مریوان-سقز از لحاظ زیبایی خدا بود!(یعنی من میگم خدا بود حساب کنید چی بود) اما... اما شما نفس عزراییل رو کنار گوشتون حس می کردید! اینقدر این جاده خطرناک بود. یعنی من همیشه فکر می کردم جاده کندوان ما(همون جاده چالوس شما!) خطرناکه! جاده کندوان در مقابل این راه، کفی محسوب میشه! کلا اینکه نه زیباییش در وصف می گنجد، نه خطر و دلهره های این مسیر. راستش نمیدونم این جاده رو بهتون توصیه کنم یا نه! با اونهمه زیبایی خیره کننده ای که داشت من به شخصِ دیگه حاضر نیستم از اون مسیر عبور کنم! حالا دیگه خودتون می دونید!

حالا نمیدونم چه اصراری بود که بریم بانه رو هم ببینیم! بنده فقط جنازه ام به بانه رسید! اینقدر هم شلوغ بود که نگو نپرس! سُک سُک کردیم برگشتیم! ناهار را راس ساعت 8شب در سقز نوش جان فرمودیم! شب هم سقز ماندیم!

* اینجا یه نوع برنجی هست به اسم برنج عراقی! دو متر هست هرکدومشون! مزه اش بد نبود. حالا نمیدونم آب و خاک اونجا چی داره که این عراقیها خودشون و برنجشون اینهمه رشد می کنه!

 

شنبه، 10 فروردین 87:

سقز-سنندج

از مسیر دیوان دره به سمت سنندج حرکت کردیم. بنده کلا همش خواب بودم! کلا در شهرهای کردستان سطح زندگی بالا نیست. ساختار شهری قدیمی هست و اینکه اصلا به اون مناطق نمیرسن به وضوح مشخص هست. محورهای اصلی هم حتی در حد استان های دیگه نیست. کلا انگار دولت چشماش رو روی این منطقه بسته. اگر زیبایی های طبیعی این منطقه نبود معلوم نیست استان چه چهره ای پیدا می کرد. اما یه چیز کاملا مشخص بود. انگار نامهربونی های دولت، مردم رو با هم مهربون تر کرده بود!

 

ادامه دارد...