پشت میز کارم نشسته ام. از پنجره اتاقمون خیابون رو میشه دید. صبح قشنگی به نظر می رسه، آفتاب با مهربونی می تابه و نسیم خنک صبحگاهی صورتت رو با مهربونی نوازش می کنه. سرم پایین و دارم کاری انجام میدم. یهو یه حس نامطلوب تو وجودم جاری میشه، حسی که هیچ سنخیتی با این صبح دل انگیز نداره! سرم رو بلند می کنم. در حین ناباوری می بینم پدر ماهبد وایساده جلوم! پدر که چه عرض کنم... بهترین حالتش این هست که بگم بریطانیای کبیر! هر دومون شوکه می شیم. پا میشم سلام می کنم و حال آقا ماهبد رو می پرسم! (چقدر دلم می خواست اون لحظه سرم رو می انداختم پایین و بی اعتنا به کارم مشغول می شدم! حیف که از من بر نمیاد!) در عین ناباوری سه سوت کارش رو راه می اندازم!!! ازم تشکر می کنه و میره.
تموم تنم به وضوح داره می لرزه، حتی نمی تونم خودکار رو تو دستم بگیرم. اینقدر حالم بد شده که قابل وصف نیست. مجبور میشم برم آب سرد به دست و صورتم بزنم تا شاید به وضعیت عادی برگردم... به همین آسونی صبح به اون قشنگی به یک صبح ... تبدیل میشه.
