در حیرتم. از خودم. از این حجم عظیم صبوری و تحمل. از اینکه همه چی جلوی چشمام در حال ویران شدن است و من تنها نظاره گرم. تنها نظاره گر! نه جیغی، نه ضجه ای، نه ناله ای و نه حتی هق هقی! تنها کشمکش های درونی! می ترسم. از این حجم عظیم صبوری می ترسم. از این گریه نکردن ها می ترسم. از این "تنها نظاره گر بودن" می ترسم. من کوه نیستم. صخره هم نیستم. حتی درخت کهنسال و ریشه دار هم نیستم. هنوز خیلی ضعیفم. مثل یک بید. شاید اندکی، تنها اندکی قویتر از یک بید. هنوز با یه تندباد از پا در میام. و ایستادن من درمسیر کوران باد هراس انگیزه. از همین می ترسم. از این سکوت قبل از طوفان.
.
.
.
ساکت هستم و نظاره گر. اما در قفسه سینه ام درد شدیدی احساس می کنم. انگار تعلیقی در قفسه سینه ام جریان داره. نمی تونم توصیفش کنم. انگار در شش جهت کشیده میشه! یک جریان سیال و معلق در وجودم جاری است. می ترسم این جریان یک گرداب شه و من رو ببلعه...
