"نوشتن رسالت دارد" این رو جایی خووندم. نمی دونم دقیقا به چه معناست. اما می دونم که نوشتن کارکردهای مختلفی داره. یه زمانی نوشتن برام مقدس بود. هنوز هم یه جورایی هست. اون زمانها که حالا خیلی دورن هر چیزی رو نمی نوشتم. مطلبی می نوشتم که پر بود از حس ناب. یه چیزهایی که واسه خودم اهورایی بود، مقدس بود. بعد می بردم می ذاشتم دورترین جایی که ممکن بود. جایی که دست هیچ بنی بشری بهش نرسه حتی خودم! سالهای بعد که برحسب اتفاق پیداشون می کردم چنان حسی بهم دست می داد که قابل وصف نیست. نمی تونم بگم چه غوغایی تو وجودم برپا میشد. بعدها زمینی تر شدم!!! می نوشتم از هرچیزی که تو وجودم بود. اما دیگه خودم نمی خوندمشون! تو اون سالها این بهترین کارکرد نوشتن بود. بعدترها که زیاد هم دور نیست بازهم کارکرد نوشتن برام تغییر کرد. دوست داشتم بنویسم و خونده شم. دوست داشتم خلق کنم. نوشتن رو دوست داشتم چون هر واقعه رو می تونستم اونجور به تصویر بکشم که خودم می بینم. دوباره خلقشون کنم و این حس خوبی در من ایجاد می کرد. می نوشتم چون می تونستم تلخ ترین حادثه رو چنان روایت کنم که وقتی داری می خندی، تو دلت اشک هم بریزی. و این برای من خلق کردن بود. اینکه بگردی و وجه خنده دار یک اتفاق یا حس تلخ رو پیدا کنی، بعد اون رو روایت کنی بدون اینکه رنج خودت پیدا باشه. اینجور نوشتن ها رو خیلی دوست داشتم و دارم. اتفاقا خوب هم خوانده می شد. یه بازی رمزآلود هم بود. خواننده پوسته بیرونی رو می دید و تو لایه های زیرین. در اون برهه(؟) اینجور نوشتن ها من رو راضی می کرد. حس خوبی بهم منتقل می کرد. اما امروز کارکرد نوشتن تغییر کرده. الان حکم یه سوپاپ اطمینان رو داره. دیگه خونده شدن برام مهم نیس. حتی اینکه چی می نویسم هم دیگه خیلی برام مهم نیس. نوشته های پراکنده، بی هدف، از یمین و یسار... مهم نیست. می نویسم تا ویران نشم. یک برش از یک تکه احساس در لحظه. بدون زیر رو کردن جملات و کلمات، بدون ویرایش. همینجوری. لخت و عریان. نوشته هام کوتاه و صادق شدن. مثل خودم.
نمی دونم نوشتن رسالت دارد یا نه، اما می دونم نوشتن قداست داره. پاکه، مقدسه. هنوزم تنها پناه من، تو تنهاترین لحظه ها نوشتنه. تو ویران ترین لحظه ها، تو شادترین لحظه ها. هنوزم وقت گریه سرم رو روی شونه های نوشتن میذارم. تنها چیزی که آرومم می کنه...
