یه حس هایی هست تو زندگی که در عین زیبا بودن غیر قابل توصیف می باشد. یه حس هایی که حتی هیچ تلاشی هم برای وصف کردنش نمی کنی، چون می ترسی واژه نتونه توصیفش کنه، یا شنونده از درک همه اون زیبایی ها عاجز باشه بعد اون احساس زیبا مخدوش شه. (اصولا حسی که به زبون بیاد شکلش عوض میشه انگار) حالا یکی از انواع این حس های زیبای ناشناخته می تونه نسبت به یک سری افراد خاص باشه (که الزاما هم از جنس مخالف نیست) حسی که نسبت به این افراد داری یه جورایی انگار مقدسه، پاکه. حالا یا به خاطر خود شخصه یا به خاطر پس زمینه های ذهنی خودت. برای این که این حس پاک و مقدس توام با احترام خراب نشه حتی سعی می کنی خیلی به طرف نزدیک نشی که مبادا قالب ذهنیت بشکنه و اون کسی نباشه که تا حالا فکر می کردی. حتی به خودش هم میگی که حسی که من بهت دارم این مدلیه، سعی کن هیچوقت خرابش نکنی. فلان نکنی، بهمان نکنی. نمی خوام ذهنیتم نسبت بهت خراب شه. حتی اگه خودت واقعا به اون خوبی نیستی! (حالا اینکه چرا نمیخوای قالب ذهنیت بشکنه، یا حست خراب شه خودش یه مقوله پیچیده و قابل بحثی است که در این مقال نمی گنجد!) در هر حال بهش میگی و اون هم یه لکچر اساسی پیرامون این موضوع برات می دهد که اعتماد به سختی بدست می آید و از این خزعبلات که نهایتن یعنی اینکه آره حواسم هست...
این موضوع شاید چندین بار برام پیش اومده باشه، مطمئنم که برای شما هم پیش اومده اینجور حس ها رو داشته باشید نسبت به یک سری افراد خاص. اما اصولا به این منتهی شده که طرف یه جایی یا یه حرکتی که حالا شایدم خیلی کوچک و ظریف بود همه چیز رو نابود کرد. در این جور مواقع شاید خیلی خود شخص و رابطه مهم نباشه بیشتر از اون بهم ریختگی قالب ذهنیت هست که اذیتت می کنه. اون حسی که مثل یه برکه آروم و زیبا تو وجودت بود حالا دچار تلاطم میشه. دیگه فکر کردن بهش بهت آرامش نمیده. اینه که بده. وگرنه خودتم از اول می دونستی که طرف هم یه آدم معمولیه.
میدونم که نتونستم منظورم رو خوب برسونم اما حداقل امیدوارم حداقل تا یه جاهایی رسونده باشم! حالا شاید بعدا بیشتر پیرامون این مقوله نوشتم.
پ.ن. حالا اینکه عنوانش چه ربطی به خودش داشت بماند کلا!
