تا چند صباح پیش تنها و تنها در یک برهه(؟) زمانی خاص دوست داشتم که پسر باشم اون هم وقتی بود که در جنگل و دشت و دمن مجبور به استفاده از جیشگاه صحرایی! بودم. اصولا هم ترجیح میدم جیش بزنم تا اینکه سوسک و موش ماتحت مبارکمان را گاز بگیرند! و همیشه در این زمان غبطه می خوردم که چرا پسر نیستم تا یه درخت رو نشونه برم و آبیاریش کنم! انصافا خداوند تبعیض رو به تهش رسونده! تا اینکه دوشب پیش این دختره با بغض گفت: " کاش تو دوست پسرم بودی!" در اون لحظه هم خیلی افسوس خوردم که چرا پسر نیستم...
