سه شنبه، 9 تیرماه 1388

خیلی بده که خیلی چیزها رو نمی‌شه نوشت، خیلی حس‌ها رو نمی‌شه با کلمات وصف کرد. خیلی وقتها قلم ناتوانه. الان از اون وقتهاست. نه می تونم بگم چمه، نه می‌تونم حسم رو وصف کنم. اونوقت آدم می‌شه عین یک کلاف سردرگم. بعد یه حس خفگی به آدم دست می‌ده. انگار کلی حرف قلنبه شده رو دلت... کلا اینکه اوضاع خیلی بدی است.

همیشه تیرماه واسم پر بود از اتفاقات عجیب و غریب. پر از کنش و واکنش‌های احساسی. حالا نه الزاما از نوع عشقولانه‌اش. حالا نمی‌دونم چه جوریاس که این روزها تموم این خاطرات داره تو سرم می‌چرخه، عین فیلم‌ها میان جلوی چشمام بدون رعایت ترتیب زمانی. جسته و گریخته. مسخره است که هی خاطرات آدم شخم بخورن، تازه اونم بدون اینکه خودت بخوای. کلا اینکه اوضاع جالبی نیست.

دو هفته ای هست که کلا اوضاع زندگی از دستم خارج شده. یهو انگار همه چی بهم ریخت. از همون هفته لعنتی. یه بغض گنده گیر کرده تو گلوم که شکسته نمی‌شه. داره خفه ام می کنه.

 

اون قلنبگی حرف و احساس با این شخم زدگی خاطرات به اضافه افسردگی های اجتماعی-مدنی به همراه کلی چیز دیگه دلایلی است که منجر به این پست افسرده گونه می گردند.

 

با تچکر!