نمی دونم دقیقا چند سال پیش بود اما یادمه ظهر بود. تو محوطه نمایشگاه کتاب. یه ظهر آفتابی بود. محوطه نسبتا خلوت شده بود. داشتیم با بچه ها قدم می زدیم یا داشتیم می رفتیم چیزی بخوریم. دقیقا خاطرم نیست. طبق معمول من در عالم خودم بودم. یهو امیر گفت بچه ها ابطحی. چشمم افتاد بهش. یه گوشه رو لبه سنگی محوطه نشسته بود. خیلی ساده و بی تکلف. به جز چند همراه کسی اطرافش نبود. تا اون روز همیشه وبلاگش رو می خوندم اما هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی اینجوری ببینمش. یادمه خیلی گرم و صمیمی بود...
حالا دقیقا یک ماه از زندانی شدنش می گذره، یک ماهه چراغ وبلاگش خاموشه و ما اهالی وبلاگستان هیچ کاری نکردیم. حتی با فرزندانش همدردی هم نکردیم. نمی دونم چی کار می تونیم بکنیم اما می دونم این رسمش نیست...
