چند روز پیش برحسب اتفاق فیلمی دیدم راجع به آدمی که بنا بر شرایطی تصمیم گرفت روزه نفس بگیره. یعنی هر چیزی رو که بهش وابستگی روحی داری واسه چهل روز ازش پرهیز کنی. کلا فیلم جالب و مفرحی بود. روزه اون کلی موقیعت خنده دار بوجود آورده بود. کلی هم باهاش خندیدم و هی می گفتم حالا انگار واجبه! یکی دو روز بعد از اون فیلم بنا بر دلایلی تصمیم گرفتم خودم روزه بگیرم! احساس کردم حتما واجبه دیگه! روزه از چیزی که خیلی دوستش دارم. نیمه شب بود. تو عالم خواب و بیداری بودم. از همون لحظه اول می دونستم کار شاقی است و باید اعتراف کنم هیچ امیدی هم نداشتم و ندارم که حتی روز دهمش رو ببینم! می دونم خیلی زود می شکنم اما خب به امتحانش می ارزد!
فعلا دو روز گذشت. روز اول مثل کابوس بود. عین این معتادها که تنشون درد می گیره از زور بی موادی، عین اونها شده بودم! نمی دونم چه جوری گذشت. اما با هر بدبختی بود گذشت.
روز دوم هم خودم رو تو کار غرق کردم بعد هم با ام.بی.سی پرشین. فعلا هم که روز دوم سپری شد. ببینم چقدر دووم میارم. حتی اگه پنج روز هم باشه کلی پیشرفته! برام دعا کنید
شما فکر می کنید چند روز دووم میارم؟
