شنبه، 14 شهریورماه 1388

میگه یادته اون موقع چقدر بهت اصرار می‌کردم ماهبد رو ول کنی باهام دوست شی؟ میگم آره. راست می‌گه یادمه. به هر زبونی گفته بود. از زبون بی‌زبونی گرفته، تا مستقیم! حتی یادمه یه روز داشتیم می‌رفتیم مسافرت. عجله داشتم خیلی، برداشته بوده یه چیزی آورده که من رو قانع کنه که در موردش اشتباه می‌کنم!

ازش می‌پرسم اگه الان هم برگردیم عقب همین رو می‌گی بهم؟ می‌گه آره می‌گم. می‌لرزم. ذهنم پر می‌شه از هزار تا سوال بی‌جواب. نمی‌پرسم هیچ‌کدوم رو. هیچی نمی‌گم. اما دوست دارم بشینم تو چشماش نگاه کنم و بگم خیلی چیزها رو، یا حتی بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم  بگم، بگم خیلی از حرفهایی رو که نمی‌شه گفت، نباید هم گفت. باید لمس کرد، باید چشید. نمی‌تونم، نمی‌شه. اون هیچوقت لمسشون نمی‌کنه، هیچوقت نمی‌شنوه اون‌ها رو. نمی‌تونه لمس کنه، نه که نتونه، نمی‌خواد.

یک دنیا حرف بود که اون لحظه بهش بگم، قد یه دنیا. قد همه اون لحظه‌هایی که بود و نبود! همون لحظه‌هایی که غیب شد، پیدا شد! اون لحظه‌ایی که بهم گفت... اون لحظه که من لبخند زدم با خودم، با روحم، با قلبم. قد همه اون لحظه‌ها!

بعضی اتفاق‌ها ناگزیره. فقط باید ایمان داشت!