جمعه، 22 آبانماه 1388

خب فکر کنم یک‌ماهی بود که نبودم! اگه اشتباه نکنم بعد از اون دفعه‌ای که وبلاگم رو رسما تعطیل کرده بودم این بزرگترین غیبت من بود. درسته که زندگیم کمافی‌سابق می‌گذره، اما خب می‌شه گفت یه سری اتفاق‌هایی هم افتاده! اینکه چرا نبودم و نیستم دلیل جدی و مهمی نداره، حوصله دنیای مجازی رو نداشتم، کامپیوترم خراب بود و هزار ‌و یک دلیل دگر. من حیث المجموع اینکه نبودم دیگه!

دوهفته پیش عروسی هانا و بابی بود، نرفتم. عروسی بهترین دوستام نرفتم! حوصله روبرو شدن با ماهبد رو نداشتم. خودش دیگه برام مهم نیست، فکر اینکه ملت ما رو بذارن زیر ذره‌بین که ببینن عکس‌العمل ما دوتا نسبت بهم چیه دیوونه‌ام می‌کرد، درنتیجه خیلی شیک نشسته‌ام خونه و با بابالنگ‌دراز چت کردم! از نتایج حاصله هم اینکه الان دو هفته است که به هانا زنگ می‌زنم و پاسخ اینجانب را نمی‌دهد. کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که به درک!

اون شبی که عروسی بود و من منزل با خویشتن خویش نشسته بودم و نهایتا با ب.ل.د می چتیدم به تمام آن‌چه که بر من گذشت فکر کردم. تموم اون روزهای خوب و بد. فرداش آرشیو تموم اون آهنگ‌هایی رو که دوسال پیش گوش می‌کردم و با تک‌تک‌شون اشک می‌ریختم رو زیر و رو کردم. اشک نریختم. قلبم خیلی هم فشرده نشد. فقط دلم واسه اون ستوی دو سال پیش خیلی سوخت. اون دختر بیچاره‌ای که از شدت استیصال نمی‌دونست باید به چه چیزی چنگ بزنه، حتی از درک اینکه چه بلایی به سرش اومده عاجز بود! حالا نه اینکه الان کسی باشه که دستم رو عاشقانه بفشارد یا حتی کسی باشه که بهش تعلق خاطری داشته یاشم. نه. فقط الان یاد گرفتم تنهایی‌هام رو با خودم چگونه قسمت کنم. فکر کنم تو فیلم something gotta give  بود که می‌گفت که "کلی طول کشید که بفهمم باید وسط تخت بخوابم که جای خالیش رو حس نکنم!" ( توضح واضحات: تخت در اینجا استعاره می‌باشد!) آدم‌ها کم‌کم یاد می‌گیرن و من هم یاد گرفتم.

 الان دیگه حتی گفتن اینکه "اون ولم کرد و رفت" هم سخت نیست. دوسال پیش می‌گفتم نشد، به این نتیجه رسیدیم که بهم بزنیم بهتره یا کلا از این دسته خزعبلات. اما الان این‌ها رو نمی‌‌گم.

چرا اومدم این‌ها رو نوشتم؟ می‌خواستم اتفاقات این ماه رو تعریف کنم اما تغییرات روحی خودم رو نوشتم!