چهارشنبه، 4 آذرماه 1388

قدیما که جوونتر بودم و قلبم درست کار می‌کرد، وقت‌هایی که مثل الان داغون و کلافه بودم یه لیوان نسکافه تلخ درست می کردم. مثل زهر هلاهل تلخ بود. مزه‌مزه می‌کردم تا تلخی‌ش یادم ببره که دارم چه روزهای گندی رو می‌گذرونم. اما حالا چی؟ این قلب وامونده دیگه یاری نمی‌کنه. تپش‌های شدیدی می‌گیرم. مجبورم به چای سبز پناه ببرم. حالا من نشسته‌ام با یه ماگ قد کلاه‌خود رستم. هی این چای سبز رو می‌خورم هی ناظری و نامجو گوش می‌کنم. افاقه می‌کنه؟ گمون نکنم!