شنبه، 24 بهمنماه 1388

چند وقت پيش با يه بابايي حرفمون شده بود و دلگير بوديم. منم كه مي دونيد مثل مرمرخانوم وقتي آتيشي مي‌شم يهو يه چيزهايي مي‌گم كه نبايد بگم. بعد اينجوري مي‌شه كه هي دنبال يه فرصت مي‌گردي كه باب گفتگو رو باز كني، حالا مگه باز مي‌شه؟ بعد از يه عمر ادعاي پرسپوليسي بودن مي‌شيني دعا مي‌كني كه استقلالي‌ها ببرن كه به اين بهانه تبريك بگي و باب گفتگو هم باز شه. اونهام نامردي نمي‌كنن و مي‌بازن تا دستت بمونه تو پوست گردو! (يعني فكر كن هزارسال مساوي كردن درست همين دفعه كه با مساوي هم كارت راه ميفته، باختن!) حالا درسته فرداش كلي تو اداره مي‌توني كري بخوني اما خب كارت هنوز لنگه! قرار بوده واسطه يه كاري واسه اين باباهه! بشي. اون طرف هم نامردي نمي‌كنه مي‌پيچونه. اين باب گفتگو هم كور مي‌شه. مي‌مونه حوادث 22بهمن و پرواز باباهه! كه نمي‌دونم چه جوري‌ه كه تا ساعت يك-دو آزادي رو پاكسازي مي‌كنن و هواپيما هم خيلي شيك مي‌شينه سرجاش! (البته واقعا خدا رو شكر كه سالم نشست). خلاصه اينكه آخر كار به اونجا مي‌رسه كه كارت پايان خدمت برادرت رو بهانه مي‌كني من باب گفتگو! يعني خيلي زاغارتي ستو جان!