يادداشتهای [وسوسه...]

[ناشناس]

خیلی جالبه من امروز عصر چنین حالو هوایی رو در مورد یکی داشتم...میفهممت ها


میلاد

خیلی جالبه من امروز عصر چنین حالو هوایی رو در مورد یکی داشتم...میفهممت ها



داریوش کبیر

تو هنوز قمر در عقربی ؟ بابا عیالمون شش شیکم زائید ولی تو هنوز غیلی بیلی میزنی Confused


شوکول

من هم گاهي احساس مي کنم تنهايي وفادارترين يارم است !!


ستاره

برای داریوش کبیر:
خب بابا جان زن من نازاست! هنوز نزاییده! واسه همینه دارم غیلی بیلی میرم! Very Happy


بابالنگ دراز

مزه بعضی چیزا به هرگز دست نیافتنی بودنشونه،مثله ماه که از دور زیباست.البته یه وقت فکر نکنی من شما رو به ماه تشبیه کردمااااااااااااااااااااااااا


بابک

سلام. بعد از یک سال و اندی،‌همچنان : با اینکه شکلاتی،‌عجیب تلخ مینویسی. جدی یکسال بود نیومده بودم اینورا و خیلی اتفاقی امروز تو یه آدرسی یاد وبلاگی افتادهم که یکسال و اندی پیش نوشتم شکلاتی و تلخ و شما هم بیتر رو پیشنهاد کرده بودی. همچنان عجیب تلخ می نویسی دختر. به نظرم راه حلش یک همسر سیقه ای باشد(به گمانم) که نازا نباشد ترجیحا نقطه دی


ستاره

برای بابک:
=))))))))))))))))
دیوانه! نه بابا. حالا یه بار تلخ نوشتم شما این طرف ها پیدات شد! شما تو این چند هفته اخیر توی وبلاگی، خونه ای، مغازه ای، جایی دل شاد یافتی من همینجا رسما اعلام می دارم که میام ژانگولر بازی انجام میدم!
با تچکر!
پ.ن. چه زمان هایی دنبال دل خوش می گردی برادر جان!


بابک

سلام دختر
باورکن من هیچوقت به اندازه این روزها دل خوش ندیدم و ندارم حتی.
مردمی که تا دیروز زخمی کنار خیابون رو حتی نمی دیدند،‌ امروز به فریاد به دادم برسید هر کودکی براق شده توجه می کنند. (باورکن هردو اینها رو که میگم خودم تجربه کردم.)
فیلم دارم از یه بنده خدا زخمی که حدود چهل،‌چهل و پنج دقیقه کسی حتی نیم نگاهی بش نمی اندازه حدود بهمن ۸۷ زیر پل کریمخان و خودم که تو کوچه غریب فریاد استمداد کشیدم و حداقل ۱۰نفر جدی برای نجاتم ریختند
یاد گرفتیم گریه کنیم. یاد گرفتیم عق بزنیم. یاد گرفتیم قی کنیم هرچه بیست سال قورت داده بودیم و تو دل خوش نداری؟
البت،‌ حق داری. حافظه ناقص من تا آنجا که سالهای پیشتر اینجا را جدی میخواندم،‌می گفت تو شمال زندگی میکنی
اگر سنگ نزدی،‌اگر دست همرزم سالخورده ات را نگرفتی،‌اگر روی سر پیرزنی که باتوم نخورد خیمه زدی و زخم و کبودی باتومت را نشان افتخار همه سالهای عمرت نکردی،‌ حرجی نیست. نه که تقصیر تو باشه. تقصیر از قصوره و قصور از کوتاهی. کوتاهی از تو نبوده. از دست تو بوده. دستت کوتاه بود ازا ین روزهای التهاب و قی طهران
من برای شعور و صبر چندین ساله تو احترام قائلم دختر
دل خوش،‌ به همین ابرام و الزام توست به نگاشتن و نگاشته شدنت. (اینو جدی میگم)
دل خوش تو ستودنی است که در روزگار سیاه و سفید و خاکستری، قهوه ای شکلاتی پخش کنی و از ریز ترین احساسات عشقولانه ای ات حرف میزنی،‌ دل خوش ستودنی تری داری
واگر نه هر مریضی بعد قی کردن،‌حداقل تا مدتها دل خوش نصیبش و نوشش (و میان آنها،‌ من)
خلاصه اینکه اگر دل خوش نمی بینی، ریز جلد جوانها و اوباش و اغتشاشگران تهران رو نمی بینی و من می بینم و حس می کنم و خوشم. و ایمان دارم اگر بودی و اگر می دویدی و اگر لمپنانه ترین حرکتهای سیاسی این روزها را با پرتاب سنگ و علامت پیروزی و نشان سبزو دویدنی و فرارکردنی حتی ،‌تچربه می کردی، حتما دل خوشی به اندازه من می داشتی
خلاصه اینکه خواستم بگم از بیتری به خوشمزگی و پایمردی و پافشاری تو،‌ دلم نیامد بگذارم تنهایی به آغوشت بکشه. سعی کن آغوش گرم تری پیدا کنی خلاصه
حالا اگر بعد از یکسال و اندی،‌ همچنان تلخی این شکلات شمالی نصیب من شد،‌ افتخار و شانس من.


بابک

برای بابک:
زیاد نوشتم و اگر نوشتم،‌فقط دلم نیامد تو این شکلی باشی
باور کن برای من که به هربهانه و در هر شلوغی سعی کردم باشم، واقعا این روزها سکر آور است و افتخار آفرین. باور کن عاشق سیگار کشیدن دسته جمعی در پارکینگ در مقابله با دود گاز اشکاور هستم. جایی که شلیک وگلوله،‌طبیعی ترین حق هر دونده ای محسوب می شود و جرات نمی کنیم حتی آتش روشن کنیم. چشمهای اشکریزان و لبهای خندان و سرفه های ناشیانه سیگار نکشیده هایی که اولین سیگار زندگیشان را به مقابله گاز اشکاور و به جرم اعتراض مدنی و اعتشاش مدنیشان تجربه می کنند. تو چرا دل خوش نداری؟ خلاصه؟
جواب کوتاه اینکه من دل خوش را همینجا و به همین دلیل ها جستجو می کردم و کردم.